Maya’s Blog has moved

ژوئن 19, 2012

Follow the stories about Maya here: http://mamanemaya.persianblog.ir:

 

آدرس وبلاگ جدید مایا: http://mamanemaya.persianblog.ir

Advertisements

ماه نهم- ماه آزادی‌های بی‌ حدو مرز

آوریل 22, 2012

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک. شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد. برگهای سبز بيد

نرم نرمک می رسد اینک بهار , خوش به حال روزگار…

توی این ماه من دوباره ۴۰۰۰ کیلومتر رکورد زدم و برای اولین نوروز زندگیم به ایران رفتم. هر چند که این‌بار مثل بار اول تمام راه رو نخوابیدم چون می‌خواستم توجه همهٔ ۴۰۰ مسافر  بوئینگ ۷۴۷ به من باشه!

نوروز و هفت سین

و عیدی

و شکوفه‌های بهاری

 و تهران خلوت دوست‌داشتنی

و دوستای جدید

و  یک دنیا آدمهای نازنین رو تجربه کردم.

تو این ماه با حمایت دوستان، مامان بزرگ و مخصوصاً پدر بزرگ‌های عزیز،  آزادی‌های من به حد آسمون رسید و من بر خلاف میل مامانم هر کاری که دوست داشتم می‌کردم و همهٔ خوراکیهای موجود با نمک و شکر کافی‌ رو امتحان کردم.

مثلا موهای بابا بزرگی‌ رو می‌کشیدم و چقدر هم خوشحال بودم

خلاصه هر کاری که دوست داشتم می‌کردم و اگه مامانم می‌خواست چیزی بگه اینجوری نگاش می‌کردم

اونجا بود که استعداد من در تاب سوار‌ی کشف شد. ۲ ثانیه بعد از سوار شدن من به عالم خلسه میرفتم و آواز می‌خوندم. لا لا لا لاااا

۱۳به در هم خیلی‌ قشنگ بود و جای شماها همه خالی‌ حسابی‌ پا به طبیعت  گذاشتیم.

تازه سبز هم گره زدم و آرزو کردم. خدایا تا سال دیگه این موقع…

همه چی‌ خوب بود تا لحظه جدایی از این همه آدم ناز و مهربون…

دلم برای همتون تنگ می‌شه.

ماه هفتم و هشتم- گاهی زین به پشت و گاهی پشت به زین

آوریل 22, 2012

من بعد از ماه‌ها تاخیر امروز اومدم اونم با موهای خیس…آخه من آب بازی رو خیلی‌ دوست دارم.مامانو بابام هزار تا از این عروسکای آبی میریزند جلوم ولی‌ من فقط شامپوم که نارنجی است رو  می‌خوام که همینطوری صاف جلوی صورتم نگاه دارم که یه وقت کسی‌ ازم نگیره…

در طول این ماهها به دست پای خودم خیلی‌ علاقمند شدم

و تونستم اینجوری بشینم

 ولی‌ کافی‌ بود تاا ۱۰ یا ۱۵ بشمرید که با این صحنه مواجه شویدخلاصه پندو توضیح از ایران که بالش بگذارید اطرافش تا مایا خودش بشینه و از مربی مهد که بچه تا وقتی‌ که خودش از حالت خوابیده به حالت نشسته نیاد نمیتونه صاف بشینه  و این باعث می‌شه که به مهره‌های کمرش فشار بیاد. ما هم برای اینکه همه رو خوشحال کنیم قل میخوردیم رو شکم میخوابیدیم و خوشحال بودیم.

توی ماه هفتم آخرین سری  واکسنم رو هم زدم ولی‌ اینجا هنوز نمیدونستم چه بلایی قراره سرم بیاد…

ولی‌ بعد از این واکسن حسابی‌ تب کردم. اینم یه عکس از تب ۴۰ درجه ۵ دقیقه بعد از گرفتن تب بر…

ولی‌ با همهٔ ویروسها و  میکروبها جنگیدم و دوباره سالم شدم..

من دیگه خیلی‌ خسته‌ام از بس که غلت  زدم میرم بخوابم…

ماه ششم- هم خوشمزه خوشمزه

دسامبر 30, 2011

همانطور که از عنوان نوشته پیداست من تو این ماه شروع به خوردن غذاهای خوشمزه کردم. وای خدا چه مزه هایی تو دنیا بود‌و‌ من خبر نداشتم!

 

روزهای اول غذا خوردن با قاشق رو خیلی‌ دوست داشتم تا قاشق رو میدیدم دهنمو عین ادم آهنی باز می‌کردم. و همانطور که از عکس پیداست خیلی‌ خانوم بودم…

ولی‌ خوب بد از یه مدت مزه ها برام یکنواخت شد و دیگه به خوبیه اوایل غذا نمیخوردم

اینم یه عکس از وقتی‌ که گرسنگی خیلی‌ بهم فشار میاره 🙂

توی این ماه دقت من خیلی‌ زیاد شد

طوری که بعضی‌ وقت‌ها باید اینطوری به فکر فرو میرفتم تا به ماهیت موضوع پی ببرم

فهم بعضی‌ موضوعات منو انگشت به دهان میکرد. عجب …

راستی‌ توی این ماه من اولین کریسمس و سال نو میلادی رو هم تجربه کردم. خددایا اینا چرا اینقدر همه جا رو تزیین میکنن؟ گردنم شکست اینقدر چرخوندمش تا همه جارو ببینم…

و من با روی باز و لباس سنتا کلاوس به استقبال سال نو رفتم…

تو این ماه تونستم یه کم برا خودم بشینم ، ولی‌ باید حتما یکی‌ مواظبم باشه.

آوازخونی هم که جای خود داشت

دیگه خسته شدم اینقدر کارامو براتون تعریف کردم من میرم بخوابم. شب خوش…

ماه پنجم- فصل خوش مو ریزان

دسامبر 30, 2011

این ماه با سر کار رفتن مامانم شروع شد. همون هفتهٔ اول باید به یک جلسه در اشتوتگارت میرفتیم. یکی‌ از دوست های  مامانم هم که من خیلی‌ دوستش دارم به عنوان بیبی سیتر با ما اومده بود.

از هفتهٔ دوم من باید مهد میموندم. مامانم از این موضوع خیلی‌ خوشحال نبود چون از یک طرف این قیافهٔ‌ من یادش نمیرفت

و از طرفی‌ نظر‌های اطرافیان کلافش کرده  بود که مثلا می‌گفتند آخی، این بچه هنوز خیلی‌ کوچیکه چه جوری دلت میاد. ولی‌ من که مهد رو خیلی‌ دوست دارم. شاید به همین خاطر که خیلی‌ نی‌نی هستم هیچوقت غریبی نکردم. اوایل، نی‌نی‌های دیگه رو میدیدم که وقتی‌ مامانشون میرفت گریه میکردند ولی‌ من همیشه وقتی‌ مامانم دست تکون میداد که بره ذوق می‌کردم.

  تازه مامانم هم نصف روز کار می‌کنه و تا من یه چیزی بخورم و یه خواب کوچولو بکنم اومده منو ببره

توی این ماه خیلی‌ از  موهای من ریخت. هر جا که میخوابیدم و توی کلاهم همیشه  پر موهای ۳ سانتی من بود 🙂 توی این ماه دقت من خیلی‌ زیاد شد. از خیلی‌ چیزا خوشم میومد و خیره میشدم. از همه بیشتر از خودم و دستم خوشم می‌اومد. خوب چیکار کنم خوش تیپم دیگه. اینجا هم داشتم به عکسای خودم نگاه می‌کردم ببینم خوب شده یا نه؟

توی این ماه تازه فهمیدم که آدم میتونه با یه قطره شیر چه صداهای‌ مختلفی‌ در بیاره. اونوقت بود که به جای اینکه بقیه شیرمو بخورم یه قطرشو تو گلوم نگاه میداشتم و باهاش  قییییییییر قوووووور می‌کردم. اینم یه فیلم از غش غش خندیدن من.

مهد رفتن باعث شده که من سر ساعت بیدار شم و سر ساعت بخوابم. یعنی‌ یه جورایی ساعت بیولوژیکی‌ام تنظیم شده. شب‌ها معمولا بین ساعت ۹-۱۰ دیگه خوابیدم. اینجا بچه هارو زیاد به بغل کردن عادت نمیدهند. برای خوابیدن ، اون هارو رو تختشون میگذارند و میرند. بچه باید یاد بگیره تخت یعنی‌ خواب. ولی‌ من چون دختر خیلی‌ خوبی‌ هستم مامانم همیشه دلش نمیاد این کارو با من بکنه. فقط کافیه ۵ دقیقه منو بغل کنه و این آهنگو برام بخونه :

تا من چشام سنگین بشه و بخوابم.

ماه چهارم – سفر به ایران

دسامبر 30, 2011

تو این ماه  رفتیم ایران…

اونجا خیلی‌‌ها منتظر من بودند. هر چند که به محض ورود سرما خودم ولی‌ خیلی‌ خوش گذشت. با دوستام کلی‌ گفتیم و خندیدیم

البته من بیشتر وقتا پیش یکی‌ از مادر بزرگ هام میموندم تا مامانم بره خرید یا به کارای دیگه برسه

اونجا بود که استعداد من در تماشای تلویزیون کشف شد حتا اگه لازم باشه برای دیدنش کلم رو ۱۸۰ درجه بچرخونم…

یه عکاسی هم رفتیم و من دوباره استعدادمو در مدل شدن نشون دادم چون با وجودی که بعد از تو ترافیک موندن خیلی‌ خوابم می‌اومد ولی‌ بازم چشم از دوربین برنمیداشتم

 

خلاصه همه چی‌ خوب بود به جز خداحافظی از همهٔ اونایی که اینقدر منو دوست دارند

دلم برای همتون تنگ می‌شه ولی‌ باید برم مسافرم…

ماه دوم و سوم

دسامبر 30, 2011

خوب تو ماه دوم تا سوم من دیگه مثل قبل همش خواب نبودم. دوران عکس‌العمل شروع شده بود. بابا منو از رو زمین بلند کنید خسته شدم اینقدر خوابیدم

خدایا اینا دیگه چی‌ هستند؟ این رنگها و شکلهارو قبلا ندیده بودم

اما مامانم که بیاد به این اسباب بازیها ترجیحش میدم اینقدر نگاش می‌کنم تا منو از رو زمین بلند کنه

بعد که منو از رو زمین بلند کرد و رو صندلی‌ نشوند اینجوری نگاهش می‌کنم تا همیشه لبخند من یادش بمونه

بعد از ۵ هفته برای اولین بار خندیدم. خانوم قابله که تا مدتی‌ به من سر میزد خیلی‌ سعی‌ کرد منو بخندونه ولی‌ من ۳ تا خنده‌ی اوّلم را  فقط برای مامان بزرگم کردم. آخه تو این مدت خیلی‌ برای من زحمت کشید و از همه بیشتر با من حرف میزد. همش منو ناز میدادو میگفت: گل گلابی خانوم آبی  یا اینکه سلام و صد سلام مایا کوچولو  چقدر خوشگل شدی مایا کوچولو

این اولین بار بود که رو شمکم خوابیدم. هیچ جارو دیگه نمی‌دیدم چون کلم رفته بود فرو تو بالش . خدا گردنم درد گرفت…

این کارا چیه با من می‌کنید؟ یا بگذارید مثل فرشته‌ها بخوابم

یا اینکه منو ببرید بیرون تا همه چی‌ رو ببینم. بابایی میگه وقتی‌ میریم بیرون کله‌ام مثل پنکه کار می‌کنه. خوب چیکار کنم می‌خوام همه چیزو ببینم

یا اینکه اگه اصلا حوصلهٔ منو ندارید منو بگذارید رو صندلیم تا دستمو بخورم…

توی این ماه بابامو به یه مسافرت مونیخ هم فرستادم تا کارای پاس و اقامتم هم درست شه. البته قبلش با مامانو بابا رفتیم عکاسی و اولین عکس پرسنلی را  هم گرفتم.

ماه اول- فصل خوابهای خوش

دسامبر 10, 2011

شلام. من مایا کوشولو هستم. از این به بعد وبلاگ بیشتر وقتا از زبون من نوشته می‌شه.

بالاخره روز سه‌ شنبه از بیمارستان مرخص شدیم. این اولین عکسمه وقتی‌ به خونه رسیدیم خوب چیکار کنم خوابم می‌اومد

البته عنوانه این نوشته رو من (مایا) انتخاب کردم چون من هر وقت که دلم می‌خواست میخوابیدم و هر وقت دلم می‌خواست بیدار میشودم. مثلا خیلی‌ وقتا اگه از کل ۲۴ ساعت ۵ ساعت بیدار بودم ۳ ساعتش حتما نصف شب بود. خوب من چیکار کنم که مامانی و بابایی به بیخوابی عادت نداشتند! نصف شب‌ها من چشامو بهتر باز می‌کردم. نورش شبیه جایی بود که قبلان بودم.

بابا من خوابم میاد حالا هی‌ منو بذارید تو ماشین ببرید این‌ور اونور

ولی‌ این عکس رو بالاخره مامانم در لحظه بیداری از من شکار کرد

حمام کردن هم تو ماه اول عالمی داشت. از اونجای که  آلمان کشور سردسیری و من خیلی‌ کوچولو بودم از سینک دستشویی به عنوان وان استفاده میکردیم و من کلی‌ لذت میبردم. این عکس اولین باری که وان گرفته بودم. فکر کنم ۱۲-۱۳ روزم بود.

همه تو این ماه سعی‌ میکردند خنده‌ی منو دربیارند ولی‌ من فقط وقتی‌ لپمو دست میزدند ققلکم میومدو یه لبخند میزدم ولی‌ هنوزم میگم این خنده نبود.

اینها هم کارتهای تولد من که مامانم برای دوستان و فامیل نزدیک فرستاد تا هم یادگاری نگهدارند هم اینکه ازشون سپاسگزاری بشه که اینقدر منو دوس دارند.

تولد مایا

نوامبر 18, 2011

دختر ما قرار بود ۲۲ می به دنیا بیاد ولی‌ اونم مثل ما دلش تنگ بود و دیگه نمیتونست صبر کنه. برای همین مامانشو ۲ هفته زودتر راهی بیمارستان کرد. یک غروب ۵ شنبه بارونی‌… تو راه بیمارستان هم احساس ترس داشتم هم هیجان. هیجان به دنیا آمدن مایا، هیجان در آغوش کشیدن، هیجان دیدار برای بار اول. احساس قشنگی‌ بود.

بالاخره بعد از ماهها انتظار، مایا در تاریخ ۱۷ تیر ماه ۱۳۹۰ سات ۱۵:۳۴ به وقت آلمان متولد شد.  به محض به دنیا آمدن یه گریه کوتاه کرد ولی‌ تا  اومد تو بغل من آروم شد. با اون چشم‌های درشت همینطوری منو نگاه میکرد و البته شصت میخورد…

چقدر خوب بود که مامان بزرگ مایا پیشمون بود هرچند که جای خالی‌ خیلی‌ها احساس میشد. خلاصه به محض تولد مایا، تلفن‌ها از سراسر اقصی نقاط گیتی‌ شروع شد. کلی‌ پیام تبریک و کارت و کادو و غیره که همه مارو خوشحال کردند.

۴۸ساعت اول مایا تقریبا همش خواب بود. خوب اونم خسته بود. به این فضای بزرگ و این همه نورو این زمین خاکی عادت نداشت. فقط شب اول یادمه که نصف شب گریه میکرد خانوم پرستار پیشنهاد کرد از توی تختش دربیارم پیش خودم بخوابونم احتمالا دلش برای من تنگ شده. چه حس خوبیه مادر بودن. حس اینکه یکی‌ با وجود تو اینقدرر به آرامش میرسه… اون شب مایا توی تخت من بدون پلک زدن تا صبح خوابید.

روز دوم من از خوابیدن تمام وقت مایا استفاده کردمو همهٔ دوستانی که خبر نداشتند رو از اتفاق بزگ زندگیم با خبر کردم.

  ۲ شنبه صبح من درگیر بحث  کردن با دکترم بودم که چرا نباید امروز مرخص بشم که یه خانوم عکاسی‌  اومدو گفت که تا ۱ ساعت دیگه میاد از مایا برای وب سایت بیمارستان عکس بگیره.  به محض اینکه عکاس وارد اتاق شد انگار که مایا می‌دونست که اومده عکس اونو بگیر چشم هاشو برای بار اول درست حسابی‌ باز کردو‌‌ نتیجه اش  شد این عکسای قشنگ.

تا عکاس هم به دم در رسید که بره مایا خوابید.

گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب بالا، لالا لالایی لالا لالایی گل زود خوابید مثل همیشه، قورباغه ساکت، خوابیده بیشه، گل زود خوابید مثل همیشه، قورباغه ساکت، خوابیده بیشه،لالا لالایی لالا لالایی

در انتظار مایا

نوامبر 18, 2011

روزگاری بر ما گذشت تا مایا کوچولو به دنیا بیاد. بعضی‌ روزا خوب بعضی‌ روزا خسته کننده بعضی‌ روزا نگران ولی‌ همهٔ لحظه ها  پر هیجان. هیجان از آینده….انتظار قشنگه فقط وقتی‌ که مطمئن باشی‌ که مسافرت یه روز حتما میاد.

مایا تا آخر ماه هشتم با مامانش سر کار رفت. توی کلی‌ سمینارو جلسه شرکت کرد که ۲ تاش سمینارهای جایزهٔ نوبل بودند. مامانش که خیلی‌ چیزارو نفهمید حالا سوال اینجاست که مایا چیزی فهمید یا نه؟

توی ماه چهارم جای همه خالی‌ مادرید خیلی‌ خوش گذشت مخصوصا پارک رتیرو

شبهای مادرید  خیلی‌ زیبا بود. با وجود سردی هوا همهٔ مردم توی خیابون، رستورانها همه پر، صدای قاه قاه خنده از هر طرف …

یه جورایی آدمو یاد تهران مینداخت اما معلومه که تهران یه چیز دیگه است. عیدو اونجا بودیم.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک. شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک.آسمان آبی و ابر سپيد. برگهای سبز بيد

نرم نرمک می رسد اینک بهار                          خوش به حال روزگار

بعد از برگشتن از ایران دیگه باید زود زود خریدهارو میکردیم. هر چند که بابابزرگ مهربون زحمت هزینه هاشو کشیده بود ولی‌ خوب ما هم باید خوب میگشتیم تا فقط چیزهای خوب خوب برای مایا کوچولو بخریم. برای  همین کار ما هر آخر هفته این بود که به اینجا و اینجا و اینجا سر بزنیم یا اینکه از اینترنت چیز سفارش بدیم. تازه بعد از خرید باید مونتاژ هم میکردیم که با کمک دوستان گل همهٔ کارا انجام شد.

خوب فقط تا به دنیا اومدن مایا یه چیزی کم داشتیم؛ مامان بزرگ مهربون رو که اونم ۱ ماه قبل از تاریخ احتمالی تولد مایا رسید!