ماه پنجم- فصل خوش مو ریزان

دسامبر 30, 2011

این ماه با سر کار رفتن مامانم شروع شد. همون هفتهٔ اول باید به یک جلسه در اشتوتگارت میرفتیم. یکی‌ از دوست های  مامانم هم که من خیلی‌ دوستش دارم به عنوان بیبی سیتر با ما اومده بود.

از هفتهٔ دوم من باید مهد میموندم. مامانم از این موضوع خیلی‌ خوشحال نبود چون از یک طرف این قیافهٔ‌ من یادش نمیرفت

و از طرفی‌ نظر‌های اطرافیان کلافش کرده  بود که مثلا می‌گفتند آخی، این بچه هنوز خیلی‌ کوچیکه چه جوری دلت میاد. ولی‌ من که مهد رو خیلی‌ دوست دارم. شاید به همین خاطر که خیلی‌ نی‌نی هستم هیچوقت غریبی نکردم. اوایل، نی‌نی‌های دیگه رو میدیدم که وقتی‌ مامانشون میرفت گریه میکردند ولی‌ من همیشه وقتی‌ مامانم دست تکون میداد که بره ذوق می‌کردم.

  تازه مامانم هم نصف روز کار می‌کنه و تا من یه چیزی بخورم و یه خواب کوچولو بکنم اومده منو ببره

توی این ماه خیلی‌ از  موهای من ریخت. هر جا که میخوابیدم و توی کلاهم همیشه  پر موهای ۳ سانتی من بود :) توی این ماه دقت من خیلی‌ زیاد شد. از خیلی‌ چیزا خوشم میومد و خیره میشدم. از همه بیشتر از خودم و دستم خوشم می‌اومد. خوب چیکار کنم خوش تیپم دیگه. اینجا هم داشتم به عکسای خودم نگاه می‌کردم ببینم خوب شده یا نه؟

توی این ماه تازه فهمیدم که آدم میتونه با یه قطره شیر چه صداهای‌ مختلفی‌ در بیاره. اونوقت بود که به جای اینکه بقیه شیرمو بخورم یه قطرشو تو گلوم نگاه میداشتم و باهاش  قییییییییر قوووووور می‌کردم. اینم یه فیلم از غش غش خندیدن من.

مهد رفتن باعث شده که من سر ساعت بیدار شم و سر ساعت بخوابم. یعنی‌ یه جورایی ساعت بیولوژیکی‌ام تنظیم شده. شب‌ها معمولا بین ساعت ۹-۱۰ دیگه خوابیدم. اینجا بچه هارو زیاد به بغل کردن عادت نمیدهند. برای خوابیدن ، اون هارو رو تختشون میگذارند و میرند. بچه باید یاد بگیره تخت یعنی‌ خواب. ولی‌ من چون دختر خیلی‌ خوبی‌ هستم مامانم همیشه دلش نمیاد این کارو با من بکنه. فقط کافیه ۵ دقیقه منو بغل کنه و این آهنگو برام بخونه :

تا من چشام سنگین بشه و بخوابم.

ماه چهارم – سفر به ایران

دسامبر 30, 2011

تو این ماه  رفتیم ایران…

اونجا خیلی‌‌ها منتظر من بودند. هر چند که به محض ورود سرما خودم ولی‌ خیلی‌ خوش گذشت. با دوستام کلی‌ گفتیم و خندیدیم

البته من بیشتر وقتا پیش یکی‌ از مادر بزرگ هام میموندم تا مامانم بره خرید یا به کارای دیگه برسه

اونجا بود که استعداد من در تماشای تلویزیون کشف شد حتا اگه لازم باشه برای دیدنش کلم رو ۱۸۰ درجه بچرخونم…

یه عکاسی هم رفتیم و من دوباره استعدادمو در مدل شدن نشون دادم چون با وجودی که بعد از تو ترافیک موندن خیلی‌ خوابم می‌اومد ولی‌ بازم چشم از دوربین برنمیداشتم

اینم چند تا ویدئو از اون زمان:

خلاصه همه چی‌ خوب بود به جز خداحافظی از همهٔ اونایی که اینقدر منو دوست دارند

دلم برای همتون تنگ می‌شه ولی‌ باید برم مسافرم…

ماه دوم و سوم

دسامبر 30, 2011

خوب تو ماه دوم تا سوم من دیگه مثل قبل همش خواب نبودم. دوران عکس‌العمل شروع شده بود. بابا منو از رو زمین بلند کنید خسته شدم اینقدر خوابیدم

خدایا اینا دیگه چی‌ هستند؟ این رنگها و شکلهارو قبلا ندیده بودم

اما مامانم که بیاد به این اسباب بازیها ترجیحش میدم اینقدر نگاش می‌کنم تا منو از رو زمین بلند کنه

بعد که منو از رو زمین بلند کرد و رو صندلی‌ نشوند اینجوری نگاهش می‌کنم تا همیشه لبخند من یادش بمونه

بعد از ۵ هفته برای اولین بار خندیدم. خانوم قابله که تا مدتی‌ به من سر میزد خیلی‌ سعی‌ کرد منو بخندونه ولی‌ من ۳ تا خنده‌ی اوّلم را  فقط برای مامان بزرگم کردم. آخه تو این مدت خیلی‌ برای من زحمت کشید و از همه بیشتر با من حرف میزد. همش منو ناز میدادو میگفت: گل گلابی خانوم آبی  یا اینکه سلام و صد سلام مایا کوچولو  چقدر خوشگل شدی مایا کوچولو

این اولین بار بود که رو شمکم خوابیدم. هیچ جارو دیگه نمی‌دیدم چون کلم رفته بود فرو تو بالش . خدا گردنم درد گرفت…

این کارا چیه با من می‌کنید؟ یا بگذارید مثل فرشته‌ها بخوابم

یا اینکه منو ببرید بیرون تا همه چی‌ رو ببینم. بابایی میگه وقتی‌ میریم بیرون کله‌ام مثل پنکه کار می‌کنه. خوب چیکار کنم می‌خوام همه چیزو ببینم

یا اینکه اگه اصلا حوصلهٔ منو ندارید منو بگذارید رو صندلیم تا دستمو بخورم مثل اینجا:

توی این ماه بابامو به یه مسافرت مونیخ هم فرستادم تا کارای پاس و اقامتم هم درست شه. البته قبلش با مامانو بابا رفتیم عکاسی و اولین عکس پرسنلی را  هم گرفتم.

ماه اول- فصل خوابهای خوش

دسامبر 10, 2011

شلام. من مایا کوشولو هستم. از این به بعد وبلاگ بیشتر وقتا از زبون من نوشته می‌شه.

بالاخره روز سه‌ شنبه از بیمارستان مرخص شدیم. این اولین عکسمه وقتی‌ به خونه رسیدیم خوب چیکار کنم خوابم می‌اومد

البته عنوانه این نوشته رو من (مایا) انتخاب کردم چون من هر وقت که دلم می‌خواست میخوابیدم و هر وقت دلم می‌خواست بیدار میشودم. مثلا خیلی‌ وقتا اگه از کل ۲۴ ساعت ۵ ساعت بیدار بودم ۳ ساعتش حتما نصف شب بود. خوب من چیکار کنم که مامانی و بابایی به بیخوابی عادت نداشتند! نصف شب‌ها من چشامو بهتر باز می‌کردم. نورش شبیه جایی بود که قبلان بودم.

بابا من خوابم میاد حالا هی‌ منو بذارید تو ماشین ببرید این‌ور اونور

ولی‌ این عکس رو بالاخره مامانم در لحظه بیداری از من شکار کرد

حمام کردن هم تو ماه اول عالمی داشت. از اونجای که  آلمان کشور سردسیری و من خیلی‌ کوچولو بودم از سینک دستشویی به عنوان وان استفاده میکردیم و من کلی‌ لذت میبردم. این عکس اولین باری که وان گرفته بودم. فکر کنم ۱۲-۱۳ روزم بود.

همه تو این ماه سعی‌ میکردند خنده‌ی منو دربیارند ولی‌ من فقط وقتی‌ لپمو دست میزدند ققلکم میومدو یه لبخند میزدم ولی‌ هنوزم میگم این خنده نبود.

اینها هم کارتهای تولد من که مامانم برای دوستان و فامیل نزدیک فرستاد تا هم یادگاری نگهدارند هم اینکه ازشون سپاسگزاری بشه که اینقدر منو دوس دارند.

تولد مایا

نوامبر 18, 2011

دختر ما قرار بود ۲۲ می به دنیا بیاد ولی‌ اونم مثل ما دلش تنگ بود و دیگه نمیتونست صبر کنه. برای همین مامانشو ۲ هفته زودتر راهی بیمارستان کرد. یک غروب ۵ شنبه بارونی‌… تو راه بیمارستان هم احساس ترس داشتم هم هیجان. هیجان به دنیا آمدن مایا، هیجان در آغوش کشیدن، هیجان دیدار برای بار اول. احساس قشنگی‌ بود.

بالاخره بعد از ماهها انتظار، مایا در تاریخ ۱۷ تیر ماه ۱۳۹۰ سات ۱۵:۳۴ به وقت آلمان متولد شد.  به محض به دنیا آمدن یه گریه کوتاه کرد ولی‌ تا  اومد تو بغل من آروم شد. با اون چشم‌های درشت همینطوری منو نگاه میکرد و البته شصت میخورد…

چقدر خوب بود که مامان بزرگ مایا پیشمون بود هرچند که جای خالی‌ خیلی‌ها احساس میشد. خلاصه به محض تولد مایا، تلفن‌ها از سراسر اقصی نقاط گیتی‌ شروع شد. کلی‌ پیام تبریک و کارت و کادو و غیره که همه مارو خوشحال کردند.

۴۸ساعت اول مایا تقریبا همش خواب بود. خوب اونم خسته بود. به این فضای بزرگ و این همه نورو این زمین خاکی عادت نداشت. فقط شب اول یادمه که نصف شب گریه میکرد خانوم پرستار پیشنهاد کرد از توی تختش دربیارم پیش خودم بخوابونم احتمالا دلش برای من تنگ شده. چه حس خوبیه مادر بودن. حس اینکه یکی‌ با وجود تو اینقدرر به آرامش میرسه… اون شب مایا توی تخت من بدون پلک زدن تا صبح خوابید.

روز دوم من از خوابیدن تمام وقت مایا استفاده کردمو همهٔ دوستانی که خبر نداشتند رو از اتفاق بزگ زندگیم با خبر کردم.

  ۲ شنبه صبح من درگیر بحث  کردن با دکترم بودم که چرا نباید امروز مرخص بشم که یه خانوم عکاسی‌  اومدو گفت که تا ۱ ساعت دیگه میاد از مایا برای وب سایت بیمارستان عکس بگیره.  به محض اینکه عکاس وارد اتاق شد انگار که مایا می‌دونست که اومده عکس اونو بگیر چشم هاشو برای بار اول درست حسابی‌ باز کردو‌‌ نتیجه اش  شد این عکسای قشنگ.

تا عکاس هم به دم در رسید که بره مایا خوابید.

گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب بالا، لالا لالایی لالا لالایی گل زود خوابید مثل همیشه، قورباغه ساکت، خوابیده بیشه، گل زود خوابید مثل همیشه، قورباغه ساکت، خوابیده بیشه،لالا لالایی لالا لالایی

در انتظار مایا

نوامبر 18, 2011

روزگاری بر ما گذشت تا مایا کوچولو به دنیا بیاد. بعضی‌ روزا خوب بعضی‌ روزا خسته کننده بعضی‌ روزا نگران ولی‌ همهٔ لحظه ها  پر هیجان. هیجان از آینده….انتظار قشنگه فقط وقتی‌ که مطمئن باشی‌ که مسافرت یه روز حتما میاد.

مایا تا آخر ماه هشتم با مامانش سر کار رفت. توی کلی‌ سمینارو جلسه شرکت کرد که ۲ تاش سمینارهای جایزهٔ نوبل بودند. مامانش که خیلی‌ چیزارو نفهمید حالا سوال اینجاست که مایا چیزی فهمید یا نه؟

توی ماه چهارم جای همه خالی‌ مادرید خیلی‌ خوش گذشت مخصوصا پارک رتیرو

شبهای مادرید  خیلی‌ زیبا بود. با وجود سردی هوا همهٔ مردم توی خیابون، رستورانها همه پر، صدای قاه قاه خنده از هر طرف …

یه جورایی آدمو یاد تهران مینداخت اما معلومه که تهران یه چیز دیگه است. عیدو اونجا بودیم.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک. شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک.آسمان آبی و ابر سپيد. برگهای سبز بيد

نرم نرمک می رسد اینک بهار                          خوش به حال روزگار

بعد از برگشتن از ایران دیگه باید زود زود خریدهارو میکردیم. هر چند که بابابزرگ مهربون زحمت هزینه هاشو کشیده بود ولی‌ خوب ما هم باید خوب میگشتیم تا فقط چیزهای خوب خوب برای مایا کوچولو بخریم. برای  همین کار ما هر آخر هفته این بود که به اینجا و اینجا و اینجا سر بزنیم یا اینکه از اینترنت چیز سفارش بدیم. تازه بعد از خرید باید مونتاژ هم میکردیم که با کمک دوستان گل همهٔ کارا انجام شد.

خوب فقط تا به دنیا اومدن مایا یه چیزی کم داشتیم؛ مامان بزرگ مهربون رو که اونم ۱ ماه قبل از تاریخ احتمالی تولد مایا رسید!

اولین رد پای مایا

نوامبر 18, 2011

همه چی‌ از یک ماه نوامبر( آذر ماه) سرد شروع شد وقتی‌ که ما برای مراسم عروسی یکی‌ از دوستان به مونستر در ۵۰۰ کیلومتری فرایبورگ سفر کردیم…

تصمیم داشتیم به همهٔ جاهایی که قبلا بودیم سر بزنیم به خونه های قدیمیمون، رستورانها ی پاتوق، …

ولی‌ من هنوز به مقصد نرسیده در حین حرف زدن همسفرم خوابم برد و بعد از بیدار شدن از فرط خستگی‌ فقط می‌خواستم یه چیزی بخورم و دوباره  بخوابم!!! همه به من میخندیدن که چه جوری اینقدر راحت نشسته خوابت میبره ولی‌ این من خودم تنها نبودم که میخوابیدم. مایا کوچولو که اون موقع احتمالا شبیه نقطه بود و کمتر از ۱ گرم وزن داشت داشت منو خسته میکرد.

۲هفته بعد مایا رو برای اولین  بار دیدیم.  لحظه‌ای که قلب کوچیکش به اون تندی و شدت میزد و داستان مایا کوچولو  از اینجا شروع شد…

 

رکود اقتصادی جهانی اخیر از کجا شروع شد؟

مارس 1, 2009

حتما این سوال برای شما هم پیش اومده! خوب جوابش تو این ویدیو توضیح داده شده :

به زبون ساده بانکهای وال استریت بعنوان واسطه بین سرمایه گذارها و مردم  در حال سود کردن از فروش خونه های قسطی به مردم و واگذاری رهن خونه ها به سرمایه دارها بود ند. با توجه به پایین آمدن نرخ بهره بانکها تا 1% تو آمریکا بعد از 11 ستامبر برای سرمایه گذار ها  این معامله بدی نبود. از نظر مردم هم که خرید خونه همیشه یک معامله موفق محسوب میشه چون نرخ خونه تقریبا همیشه در حال افزایشه. تا اینکه…
تقریبا همه افراد واجد شرایط از این وامها استفاده کردند و خونه خریدند. بانکها بعنوان راه حل برای ادامه این راه پر سود شروع به دادن وام بیشتر با سود پائین بدون در نظر گرفتن ریسک کردند . این یعنی: دادن وام به افرادی که معلوم نبود 100 % از عهده پس دادن قسط ها بر می آن یا نه.
خوب معلومه بعد از چند وقت این افراد نتونستند  قسط هاشونو بدند و از طرفی هم افزایش ساخت مسکن باعث ایجاد تولید مازاد خونه یعنی عرضه بیشتر از تقاضا شده بود.در نتیجه افراد کم در آمد نه می تونستند بدهی خودشونو بدند نه اینکه خونه هاشون که بعنوان وثیقه در رهن بانک ها بودن فروش می رفتند. در نتیجه قیمت مسکن بشدت کاهش پیدا کرد. حالا افرادی هم که می تونستند قسط هاشونو بدند می دیدن که قسطی که باید بدن از قیمت واقعی خونه اشون بیشتره…همممممممممم.

حالا بانکها موندند با این همه بدهی سرمایه گذار ها با خو نه هایی که روش سرمایه گذاری کردندو حالا حتی فروش هم نمیره مردم موندن بدون خونه و این حلقه رکود همین طوری پیچ میخوره و پخش میشه…

بزرگترین درخت کریسمس

ژانویه 4, 2009

 کریسمس تو آلمان جز معدود جشنهایی هست که بیشتر خانوادگی برگزار میشه برای همین خیابونای اینجا تو این فصل سال از همیشه سوت و کورتره!ولی قبل از کریسمس خیابونا حال و هوای دیگه ایی دارند یه چیزی شبیه عید خودمون به اضافه یک عالمه دکوراسیون توی شهر و مغازه ها.

 

 عکس وسط درخت کریسمس شهر ماست که به گفته خودشون با 45 متر ارتفاع بلندترین درخت کریسمس دنیاست  و از 1700 تا درخت کو چیک درست شده. هر چند که طرفدارای محیط زیست مخالف هزینه بالای بر پایی این درخت بابت سیستم آبیاری قطره ایی داخلی (3.200 لیتر در دقیقه!!!!!!!) انرژی برق مصرفی (برای حدود 40000 لامپ کوچیک 20 تا شمع)  و گرمای تولید شده هستند. اگر چه  بیشتر این هزینه های مالی رو مردم علاقمند به حساب شهر واریز میکنند ولی با مشکلات  گرمایش زمین نمیشه کاری کرد.

نیروی انسانی هم یه طرف دیگه موضوعه (عکس سمت راست) که بعد از کریسمس برای برداشتن این درخت باید روزهای تعطیلم کار کنند تادر شب سال نومردم بتونند اینجا آتیش بازی کنند.

 نظر شما چیه؟ به نظر شما جاذبه های این درخت ارزش این همه هزینه رو داره؟

شرکت اتباع خارجی در کنکور ممنوع شد!!

دسامبر 12, 2008

چقدر از خوندن این خبر دلم گرفت! یک لحظه فکر کردم اگه فردا استادم منو صدا کنه و بگه شرمنده! به خاطر مشکلاتی که ما با مهاجرهای ایرانی داریم حق ادامه تحصیل توی این کشورو نداری چه حالی به آدم دست میده؟ تازه من که نه اینجا بزرگ شدم و نه اینجا مدرسه رفتم … حالا تصورشو بکن کسی که تو این کشور بدنیا آمده و مسلما خودش هیچ نقشی در انتخاب زادگاهش یا جایی که باید مدرسه بره و بعدا دانشگاه بره نداشته… چه احساسی خواهد داشت !
برای من هیچکدوم از دلایل وضع این قانون قانع کننده نیست.مثلا مشکل دولت با برگردوندن مهاجرهای غیر قانونی:
برای این مشکل باید راه حل اساسی پیدا کرد.ه مگه چند درصد خانواده های مهاجر به ادامه تحصیل بچه هاشون اهمیت می دن که حالا بخواهند به این دلیل سریع جمع کنند و برند؟ یعنی واقعا با حذف یک عده از رقابت فقط به خاطرمحل تولد پدر! تمام مشکلات کمبود ظرفیت ما تو دانشگاه ها حل میشه؟
cimg2434
همه میدونند که عبور از کنکور در ایران کار ساده ای نیست واونایی که با اون امکانات معمولا کم از یک خانواده مهاجر به دانشگاه راه پیدا می کنند مسلما آدمها ی با استعدادی هستند و در آینده حتما موفق! پس میشه به قضیه جور دیگه نگاه کرد! اینجور که این اندک دانشجوهای خارجی به هر حال در آینده به نحوی با ایران سر وکار خواهند داشت. یا آدمهای موفقی برای ایران میشند یا به عنوان یه آدم موفق با یه تبلیغ خوب از ایران بعنوان کشوری که بهشون فرصت پیشرفت داده از ایران خارج میشند.
پی نوشت: هنوزم یه چیزی ته دلم میگه این محدودیت رو بر می دارند. واقعا باور کردنش سخته!


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.